ღ♥ღفراتر از یک وبلاگღ♥ღ
يكي از عارفان را بيماري عارض شد. شخصي به عيادت او رفت و او را شادمان ديد و زبانش را به شكر و ثنا متذكر يافت.
گفت: مي خواهي كه خداي تعالي تو را شفا دهد؟
گفت: نه.
گفت: مي خواهي به وضع بيماري بماني؟
گفت: نه.
گفت میخوای همیشه نگران باشی
گفت: نه.
گفت:می خوای شبهات به گریه بگزره
گفت: نه.
گفت: پس چه مي خواهي؟
گفت: آن را مي خواهم كه خدا مي خواهد. نظرات شما عزیزان: جمعه 20 مرداد 1391برچسب:, :: 3:45 :: نويسنده : ميلاد
موضوعات آخرین مطالب پيوندها
خوش حال میشم همدیگرو لینک کنیم نويسندگان |
||
![]() |